غزلی از مولانا

ای دل چه انديشيده ای در عذر آن تقصيرها
زآن سوی او چندان وفا ، زين سوی تو چندين جفا
 
زآن سوی او چندان كرم ، زين سو خلاف و بيش و كم
زآن سوی او چندان نعم ، زين سوی تو چندين خطا
 
زين سوی تو چندين حسد ، چندين خيال و ظن بد
زآن سوی اوچندان كشش ، چندان چشش ، چندان عطا
 
چندين چشش از بهر چه ؟ تا جان تلخت خوش شود
چندين كشش از بهر چه ؟ تا دررسی در اولياء
 
اين سو كشان سوی خوشان وآن سو كشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشكند ، كشتی در اين گردابها
 
چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان
كز گنبد هفت آسمان ، در گوش توآيد صدا
 
بانگ شعيب و ناله اش وآن اشك همچون ژاله اش
چون شد ز حد ، از آسمان آمد سحرگاهش ندا :
 
« گر مجرمی بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت
فردوس خواهی دادمت ، خامش! رها كن اين دعا »
 
گفتا:« نه اين خواهم نه آن ، ديدار حق خواهم عيان
گر هفت بحر آتش شود ، من درروم بهر لقا »
 
چون هركسی در خورد خود ياری گزيدازنيک و بد       
ما را دريغ آيد که خود فانی کنيم از بهر « لا »

 

 *« ای عاشقان ای عاشقان پيمانه را گم كرده ام »
دركنج ويران مانده ام ، خمخانه را گم كرده ام
 
هم در پی بالائيان ،  هم من اسير خاكيان
هم در پی همخانه ام ،هم خانه را گم كرده ام
 
آهم چو برافلاك شد  اشكم روان بر خاك شد                                       
آخر از اينجا نيستم ، كاشانه را گم كرده ام
 
درقالب اين خاكيان عمری است سرگردان شدم
چون جان اسيرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام
 
از حبس دنيا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
جانم از اين تن سير شد ،  سامانه را گم كرده ام
 
در خواب ديدم بيدلی صد عاقل اندر پی روان                                                       
می خواند باخوداين غزل ، ديوانه را گم كرده ام
 
گر طالب راهی  بيا ، ور در پی آهی برو
اين گفت وبا خودمی سرود ،پروانه راگم كرده ام
 
چون نور پاك قدسی اش ديدم براو شيدا شدم
گفتم كه ای جانان جان دردانه را گم كرده ام
 
گفتا كه راه خانه ات را گر ز دل جويا شوی                                     
چندين ننالی روز و شب  فرقانه را گم كرده ام
 
اين گفت وازمن دورشد چون موسی اندرطورشد                                     
دل از غمش ويرانه شد ، ويرانه را گم كرده ام

/ 3 نظر / 761 بازدید
سید مهدی موسوی

«تحویل» می دهد جسدم را به سال نو... می خواستم بنویسم: «وبلاگ غزل پست مدرن آغاز یک سال مسخره ی دیگر را... که وقتی هیچ چیز تغییری نمی کند این روزها و ماهها و سالها و نشانه ها چه چیزی را... که اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است پایان راه طی شده اما نمی رسیم... که با همه ی اینها تبریک و امیدوارم...» اما یاد پارسال افتادم که مثل این حرف ها را نوشتم و دوستان استاد و شاعر برایم ناسزا نوشتند: «تو غلط می کنی که که مثل ما نوروز را دوست نداری چندصدایی خوب است اما به شرطی که فقط صدای ما باشد! تو داری به فرهنگ باستانی ما توهین می کنی حکومتی اطلاعاتی! برو گمشو نهیلیست پوچ گرای بی مذهب!!...» پس تصمیم می گیرم که عین یک آدم 30 ساله که در ابتدای مرحله پختگی است و نمی خواهد زیر بار نظر جمع له شود بنویسم: «این نوروز باستانی را خدمت شما و خانواده عزیز تبریک و تهنیت می گویم» و بعد بروم کنار سفره هفت سینی که نچیده ام و زل بزنم به روزهای خوبی که نمی آید...

خئهی

tooba jan dastet dard nakone vase in karet ke kardi shayad maha gom shodim vali in shera najor adamo az dobareh josh midan merc vase kare zibas merc[گل]